تبلیغات
خنــــــــــدوانــــــــه - دلخوشی❣
 
خنــــــــــدوانــــــــه
از هر چی بخوام میزارم.
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
درباره وبلاگ


از هر چی بخوام و بخواین میزارم.از شیر گوساله رشتی تا شیر گاو هلندی در این وب یافت میشود.

مدیر وبلاگ : 7 9
نویسندگان
نظرسنجی
عایا از وبلاگ ما راضی هستید؟








یک دلخوشی هایی هم هست
که مجانی اند
با جیب خالی هم٬حال و هوای آدم را عوض میکنن
مثل نوشیدن یک فنجان چای داغ٬کنار پنجره های بخار گرفته دل٬غصه های آدم را اب میکند
مثل خندیدن در یک روز معمولی٬که حس خوشبختی را به بند بند وجود آدم تزریق میکند
مثل بوسیدن دست های کسانی که بعد از خدا لایق پرستش اند
مثل نفس کشیدنشان که آن را با دنیا نمیتوان عوض کرد
آدم دلش میخواهد٬هوای بودنشان را آنچنان ببلعد که تا قیامت هم٬در ریه هایش باقی بماند
تمام معادلات جهان را فقط یک مادر میتواند٬با فرش کردن وجودش زیر پای فرزاندش بهم زند
و مختصاتی به پهنای دنیا را٬فقط یک پدر در هم مینوردد تا فرزندانش لحظه ای از آسودگی باز نمانند
جان و جهان همه دنیایند که اگر نباشند٬باید فاتحه همه دلخوشی ها را هم خواند...
چه خوشبختم که شما را دارم
و این سر به تن زیادی باشد اگر
لحظه ای خم شدن کمرتان
لرزش دستانتان
وسست شدن اقدامتان را ببینم
دلخوشم به بودنتان
#دوستتان دارم
#Z_M
پ ن:میبینم ایسنتا و تلگرام فیلتر شده یه ملتی آسوده شدن^_^دست باعث و بانیش که در کل بشکنه الهی.پرچم کشورمن آتیش میزنی؟بی شرف بی غیرت.
دم امتحانته واس مام دعا کنین 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 12 دی 1396
جمعه 7 اردیبهشت 1397 02:17 ب.ظ
خیلی ممنون حذفم کردین؟بای
شنبه 26 اسفند 1396 07:52 ب.ظ
شب، هر چقدر هم که سیاه باشد
تنهایی ام را نمی پوشاند
دلتنگی‌از گوشه هایش
بیرون می زند .
چهارشنبه 9 اسفند 1396 08:26 ب.ظ
همیشه کسی که ناله می کنه

مظلوم نیست

گرگم وقتی زوزه می کشه

برای دریدنه؛ نه کمک کردن
===================
سلام .وقت بخیر
میتونم بپرسم چرا جواب کامنتامو نمیدین؟؟؟؟
پنجشنبه 26 بهمن 1396 06:46 ب.ظ
خیلیا هنوز

خرس قرمز سال قبلو دارن

ولی عشقشون رو نه...

تعهد بهترین هدیه است!

برای حفظ همیشگی کسی که

دوستش داریم!
پنجشنبه 28 دی 1396 07:50 ب.ظ
حسین پناهی چه زیبا گفت:

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!
ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!
ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!!!
ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!!!

ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!!
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ
ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!
ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...!
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ می برﺩ...!
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...!
ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ...!!!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ
ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ
ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ می ماند...!!!
من می مانم و خدا.....
با احساس خجالتی که ای مهربان چرا همیشه مرا از تو و دینت ترسانده اند..
چرا...؟
====================
سلام خوبین؟ آپم؟ تشریف بیارین و یه گذری هم به وب فقرا بزنین
پنجشنبه 14 دی 1396 06:51 ب.ظ
منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شایدهم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند.پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ » منشی با بی حوصلگی گفت:«ایشان تمام روز گرفتارند.» پیر مرد جواب داد : « ما منتظر می مونیم. »منشی اصلاً توجهی به آنها نکرد و به این امید بود که بالاخره خسته میشوند و پی کارشان می روند. اما این طور نشد. بعد از چند ساعت ، منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند ازاین کار اکراه داشت.وارد اطاق رئیس شد و به او گفت : « دو تا دهاتی آمده اند و می خواهند شما راببینند . شاید اگرچند دقیقه ای آنها را ببینید، بروند.» رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. نفر اول برترین دانشگاه کشور .....
ارائه دهنده چندین مقاله در همایش های علمی بزرگ دنیا و مجلات تخصصی ، صاحب چندین نظریه در مجامع و همایش بین المللی حتماً برای وقتش بیش از دیدن دو دهاتی برنامه ریزی کرده است. به علاوه اصلا دوست نداشت دو نفر با لباس های مندرس وارد اتاقش شوند و روی صندلی های چرمی اوریژنال لدر اطاقش بنشینند.با قیافه ای عبوس و در هم از اطاق بیرون آمد. اما پیر زن و پیر مرد رفته بودند. بویی آشنا به مشامش خورد. شاید به این دلیل بود که خودش هم درروستا بزرگ شده بود.رئیس رو به منشی کرد و گفت : نگفتن چیکار دارن . منشی از اینکه آنها آنجا را ترک کرده بودند با رضایت گفت : نه . از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و به اطاقش برگشت. موقع ناهار رئیس پیام های صوتی موبایلش را چک کرد : سلام بابا ، می خواستم مادرت رو ببرم دکتر . کیف پولم رو در ترمینال دزدیدن ، اومدیم دانشگاه ازت کمی پول قرض کنیم . منشی راهمون نداد . وقتی شماره موبایلت را هم گرفتم دوباره همون خانم نگذاشت با هات صحبت کنم و گفت پیغام بذاریم. الان هم داریم برمی گردیم خونه ...
چهارشنبه 13 دی 1396 08:58 ق.ظ
سلام گلم
وبلاگ خیلی خوبی داری، مطالبت عالین.
اگه دوست داشتی بیا تبادل لینک کنیم
فقط بیا و خودتو لینک کن ^_^
موفق باشی
چهارشنبه 13 دی 1396 02:42 ق.ظ
سلام داش تبادل لینک میزنی ؟
اگه میزنی ک بیا وبم کامنت بده .. مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
هاست ویندوز ارزان قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ